تبليغاتX
صورتی و همسر مهربونش

صورتی و همسر مهربونش
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند. و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
دنبال کارم شدید. و تا زمانی که کار پیدا نکنم دیگه نمینویسم.!

خدایی اعصاب ندارم. هی مصاحبه و مدرک دادن و آخرم بی نتیجه. ولی میگن جویینده یابنده است.

سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 | 13:43 | صورتی و همسر مهربونش |
یکشنبه هجدهم دی 1390 | 12:39 | صورتی و همسر مهربونش |
شنبه سوم دی 1390 | 9:39 | صورتی و همسر مهربونش |
سلام

وای وای. خدا لعنت کنه اونایی که غذای بد دست مردم میدن رو! اون مسمومیت رو که یادتونه؟ هنوز کاملا بر طرف نشده. از ترس شستشوی معده هم جرئت ندارم جیک بزنم چون همسری به زور میبردم دکتر. حال اون بهتره.یعنی فکر کنم کاملا خوب شده اما من خیلی داغونم. امروز صبح با جوشش شدید معده از خواب پریدم. گلاب به روتون با سرعت ۱۸۰ کیلومتر در ساعت به سمت WC رهسپار شدم. یعنی حس میکردم جونم داره بالا میاد. حس تهوع شدید + دلپیچه ایی در حد تیم ملی!

از اون موقع هم افتاده بودم در WC و ناله میکردم. الانم به زور همسری بلند شدم اومدم خونه مامانم اینا. به همسری گفتم یک کم سر گیجه دارم. وگر نه الان مرخصی گرفته بود و منو میبرد دکتر! عجب بدبختی دارما! دیشب فکر میکردم نکنه یک مرضی گرفتم. ولی میترسم برم دکتر! اول از آمپول میترسم. دوم از اینکه شستشو معده بدن. سوم از اینکه بگه خانومی صورتی شما سرطان گرفتید!  خوب نمیخوام بدونم چمه. آهان چهارمم از آزمایش خون میترسم. ولی همسری واسه ماه دیگه برام نوبت چکاب گرفته! و به زور میخواد منو ببره.

ولی یک چیزی بگم موس بکشید! یادتونه آخرین بار وزنم چی شده بود؟ گفتم دارم میترکم. عکسمو دیدید گفتید نه خیلی هم چاق نیستی؟ اون موقع ۷۹ کیلو بودم. و الان. یک خانوم ۶۸ کیلویی گشته ام. فکر کنم آخر هفته ی دیگه به ۶۰ برسم. خوب نیست ؟  خوب حالا دکتر برم که چی بشه؟ خدا این رژیم رو برام فرستاده تا لاغر بشم دیگه. ولی یک موضوعی برام شگفت آور شده! اینکه من هیچ جام لاغر تر از گذشته نشده و فقط وزنم اومده پایین. چطوریهاست؟ حتی شلوارم هم که سر یک کیلو کم کردنم برام گشاد میشد کاملا اندازمه.

خوب بگزریم. شب چله در راهه چه برنامه هایی دارید؟ خوش به حال عروس خانومایی که امسال اولین شب چلشونه و براشون کلی کادو میاد. من که برنامه خاصی ندارم و خودم و همسری رو سپردم دست تقدیر. میخواستم کیک بپزم که اونم با حال روز این روزهام منتفی شد.

پ.ن ۱ : اون اتفاق مهمی که ازتون خواستم برام دعا کنید امشب معلوم میشه. تروخدا این بار یک جور دیگه از خدا برام بخوایید که کارم رو به راه بشه. ایشالله زودی بیام بگم جریان چی بوده.

پ.ن ۲ : آقا هر کی رژیم لاغری میخواد اسم بنویسه من آدرس اون کبابی رو براش بفرستم .

سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 | 12:47 | صورتی و همسر مهربونش |
سلام

خوبید؟ منم خوبم. بهترم. هنوز اشتهام رو به غذا پیدا نکردم. البته خوشحالم از این نظر چون مدتها بود میخواستم رژیم بگیرم و نمیشد. ولی الان الکی الکی دارم وزن کم میکنم. تا اینجاش که خوبه. ولی بدش جاییه که تا غذا از گلوم پایین میره شروع میکنه به جوشیدن  معده و روده و کلا شکمم. یعنی تا این غذا حضم نشه من آروم نمیشم.

هنوز اون خبری که منتظرش بودم اتفاق نیفتاده ولی من هنوز محتاج دعام.

دیگه خبر خاصی ندارم. نمیخوامم وقتتون رو بگیرم.

 

چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 | 11:31 | صورتی و همسر مهربونش |
سلام

بازم من محتاج دعام. تروخدا هر کی میاد وبلاگم از ته ته قلبش برای منو همسری دعا کنه. اگه کارا جور شد میگم جریان این دعا چی بوده. خواهش کردما!!!

حالم خوبه. از مسمومیت خلاص شدیم! با چه بد بختی ولی تموم شد خدارو شکر . الانم ۲ روز یک سرمایی خوردم که خدا نصیب هیچ کسی نکنه! کلا بدون رژیم ۱۰ کیلو کم کردم! خدارو شکر. مامانم میگه دیگه رعایت کن نزار چاق بشی. ولی یک جورایی بد شدم! شدم ژولی پولی! اگه خدا بخواد و کارای منو همسری جور شه شاید بیام و یک خبر خوشی بدم. خودمم از این وضع و اوضاع خارج شم! ارشد خوندنم رو هم کلا گذاشتم واسه سال دیگه.خلاص!

 

بعدا نوشت :

چرا الان انقدر دلم دلرزید وقتی همسری گفت به جای اون همکاری که رفته یک همکار دختر جاش اومده؟ چقدر بده که من انقدر حساسم! یاد گذشته های خودم میفتم باورم نمیشه این منم! منی که حساسیت این موارد اصلا تو وجودم نبود الان با یک چیز الکی بند بند دلم آب میشه؟ چرا اینطوری شدم خدا؟ کسی میتونم بهم آرامش بده؟ یک چیزایی تو جامعه دیدیم که به دو تاچشمام نمیتونم اعتماد کنم. اصلا توی یک شرکت که همه مرد اند چرا باید یک دختر به خودش اجازه بده بیاد و کنار اونا کار کنه!!! اه من مخالف این موضوعم! باید بین کارهای مردونه و زنونه یک حریم باشه! من نمیگم برابری زن و مرد نباشه اما حداقل یک زن بدونه ارزش و جایگاهش کجاست!

یکشنبه بیستم آذر 1390 | 15:8 | صورتی و همسر مهربونش |

السلام علیک یا أباعبدالله
وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا
سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار
ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم
السلام علی الحسین
وعلى علی بن الحسین
وعلى أولاد الحسین
وعلى أصحاب الحسین

 

اگه این روزها دلتون لرزید و گوشه اشکی از چشماتون جاری شده تروخدا ما رو یاتون نره.

حال من و همسری بهتره. هر دو دچار یک مسمومیت غذایی شدیم. که خود به خود دعوا ها به صلح و آشتی تبدیل شد. الانم متاسفانه با حالی که داریم نمیتونیم از خونه در بیاییم. امروز بعد از دو روز تنها تونستم ۲ قاشق عدس پلوی امام حسین بخورم به نیت شفا. چقدر بده بیماری. این چند روز هزار تا دکتر رفتیم! دیگه حالم از غذای بیرون به هم میخوره. معلوم نیست چه باکتری داشته که امان منو همسری رو بریده. ۵شنبه با همسری رفته بودیم شام بیرون بودیم که مسموم شدیم.

یکشنبه سیزدهم آذر 1390 | 14:16 | صورتی و همسر مهربونش |
جمعه یازدهم آذر 1390 | 11:12 | صورتی و همسر مهربونش |
شهادت امام حسین و یارانش بر تمام شیعیان ایران و جهان تسلیت باد.


ادامه مطلب
دوشنبه هفتم آذر 1390 | 13:41 | صورتی و همسر مهربونش |
شنبه پنجم آذر 1390 | 11:15 | صورتی و همسر مهربونش |

درباره وبلاگ

دوستهای عزیزی که بهم سر میزنن هر کی رمز خواست بگه تا با کمال میل بهش تقدیم کنم.
طراح قالب
امکانات وب